هیوا

چند سال دیگر با اندوه عمیق و درمان‌ناپذیر فقدان تو بر من خواهد گذشت؟! چند قطره اشک دیگر مرا -به تمامی-  به تو موصول خواهد کرد؟!

+ تاريخ چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ نويسنده محیا نظرات ()

هیوا سلام

امروز سالروز سومین سالیست که تا پایان زنده ماندنم از تو محرومم. چیزی برای گفتن ندارم جز اینکه هیچ‌وقت از نبودنت شفا نمی‌یابم.

دوستت دارم.

+ تاريخ پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

خوب. فکر می‌کنم که ماههاست از نوشتن در یک صفحه و بصورت علنی خیلی فاصله گرفته‌ام. حداقل برای الان دستهای من کوتاهتر از اونی‌اند که این فاصله رو پر کنند. اینجا رو حفظ می‌کنم. شاید یک روز دوباره برگشتم. شاید هم دیگه نتونستم برگردم. برای همه دوستانی که روزی از اینجا گذر کردند و با همدیگه رفاقتی به هم زدیم، آرزوی سعادت همیشگی دارمِ؛ چون به سعادت ابدی معتقدم. تا می‌تونید شاد باشید. و آخرین توصیه اینکه تا می‌تونید برای کسی حرف بزنید و بنویسید. سکوت زیاد، ناتوانی میاره.

+ تاريخ دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

بعد از ماهها خواب هیوا رو دیدم. حضور بود و صحبت و آفتاب و نجوا و رفاقت...

+ تاريخ پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

اخیراً‌ باور کرده بودم که نسبت به اظهار نظرهای سایرین درباره خودم ، بی‌تفاوت‌ترم. می‌گویم اظهار نظر و نمی‌گویم قضاوت، چون خودِ من ،ناخودآگاه،‌ رابطه‌هایم را بر مبنای قضاوتهای شخصی‌ام تأسیس می‌کنم و احتمالاً در مورد دیگران هم وضع به همین ترتیب است. اما قضاوت و عمل خفی برمبنای قضاوت، یک چیز است و علناً اظهار کردن قضاوت شخصی، یک چیز دیگر. به حداقل رسیدن (و حقیقتاً به حداقل رسیدن) رابطه‌های نزدیک یا پیگیر با آدمها هم مزید شده بود و در نهایت این باور در من تقویت شده بود: من در برابر حملات بیرونی مقاوم‌ترم. پس روزها را با آرامش خاطر بیشتری می‌گذراندم. اما روز دوشنبه یک جمله ساده مرا از درون در هم شکست. جمله‌ای که احتمالاً بسیاری با بی‌تفاوتی می‌توانند از کنارش بگذرند یا در صورت رنجش، حداقل با صراحت، عبارت مقابل یا کوبنده خودشان را عرضه کنند: Tit for tat. اما من ،در مقابل،‌ چه کردم؟ سکوت محض را برگزیدم. بعد سخت به فکر فرورفتم و بالاخره بغض هم از راه رسید. خیلی زود به خودم آمدم و از اشک ریختن در مقابل چند جفت چشم اجتناب کردم. از میان جراحتی که در میانه سینه‌ام به وجود آمده بود نفسی عمیق را فرو دادم و سر بلند کردم. ساعتی بعد حتی داشتم با صاحب شوخ و خندانِ جمله خوش و بش می‌کردم و خداحافظی. این قسمت دوم ماجرا (در مقابل قسمت اول ماجرا یعنی سکوت و بغض) نشان می‌دهد که من از مهارتی تازه برخوردارم؛ یعنی می‌توانم با کسانی خوش و بش کنم که از جملاتشان ،هر قدر غیر مهم، بیزارم. جملاتی که مرا به مسافتی کیلومترها دورتر از موقعیت صاحب جمله پرتاب می‌کنند.

***

 

پیوست: آدمهایی که یکدیگر را عمیقاً دوست دارند ممکن است در هر زمانی ،به اشتباه، دیگری را بیازارند؛ اما پس از مدتی از عهده عذرخواهی برمی‌آیند. آدمهایی که یکدیگر را عمیقاً دوست دارند ممکن است در هر زمانی از سخنان یا عملکرد یکدیگر آزرده شوند و به دلیل سعی برای تداوم رابطه، آزردگی‌شان را به زبان بیاورند تا طرف مقابل، را تفهیم کنند. اما وقتی اهمیت و ارزش نفْسِ رابطه از دست رفت، شما هر قدر می‌خواهید نامهربان باشید و هر قدر می‌خواهید سکوت کنید.

+ تاريخ چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

دوران انتقالی را بتدریج پشت سر گذاشته‌ام. به زمانی تازه پا نهاده‌ام. و شاید جهانی متفاوت. آنچه در پیش رویم خودنمایی می‌کند، یک کتابخانه پر از کتاب رنگارنگ، یک مبل با رویه خاکستری-سفید و کوسن آبی است. ابزارها، یا به عبارت بهتر، چیزهای جدید نیز همراهی‌ام می‌کنند. ظاهر اوضاع، فاخر و باطنشان آرام است. اگرچه گاه به سفرهایی کوتاه مواج می‌شود. شروع کرده‌ام به زندگانی آنچنان که شاید شایسته نوشته‌ شدن باشد، پس از آنکه از دلبستگیهای عمیق و وسیع به بیرون رهیدم.

+ تاريخ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

این روزها هم این شکلی‌اند. تمام فایده‌شان این است که پا از خانه بیرون نگذارم، از بچه‌ها عکس بگیرم، چیزی بپزم، رمان کلاسیک بخوانم، the voice ببینم، تاپ سانگها را دانلود کنم و بشنوم، چیزکی ترجمه کنم، و حتی گاهی و فقط گاهی مطالب جدی بخوانم. این روزها فقط به درد عقب‌افتادگی می‌خورند و هیچ شوقی به خارج از اینجا بودن، نداشتن.

+ تاريخ یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

به یک نوع دیگر از نگاه نیاز دارم، به درجه‌ای بالاتر از اعتماد به نفس، به یک نوع خالص‌تر از بی‌تفاوتی نسبت به چند و چون نگاهها-گفته‌ها-تصورات، به یک نوع پیگیر از سعی و بذل نیرو، و یک پله صعود روحی نسبت به بیماری، تا آنچه که جسم را از پا می‌اندازد، ذهنم را تنبل (در داخل)، و وابسته (به خارج) نسازد.

+ تاريخ جمعه ٢٠ دی ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

گوش سپردن -یا روشن تر بگویم- گوش باختن به زمزمه های در هم پیچیده صداهایی "مشابه" صدایش، ابریشمی است. نشسته روی یک نیمکت محکم از جنس فلز و در حال خواندن یک کتاب به یکباره در همهمه نامفهوم، تمییز ناپذیر و ناشناس اصوات فرو می روم: نقطه ذوب خاطرات و مآلها... زمان حرکت به ورای این نقطه و پایان اصوات یعنی برخاستن، غبار دقایق مرده را از رختها و کتاب تکانیدن، آخرین نفس عمیق روز را کشیدن و به سمت مقصد و خانه پیش رفتن. با پایانِ گویی یک مأموریت بظاهر محال، کامیاب باز می گردم.
+ تاريخ یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

بعد از آن بیماری سخت اوایل آبان ماه، حالا منتظر یک دوره جدید از بیماری ام که امیدوارم با ملایمت طی شود. خبر خوب اینکه خوب می نویسم. به عبارت بهتر "خیلی خوب" می نویسم و شنیدن این جمله یعنی خستگیها نتیجه بخش بوده اند و خواهند بود. و بابتش سپاسگزارم.
+ تاريخ یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

سفر دومم دوشنبه شب به پایان رسید. دیروز خسته و امروز خسته و عصبی و بدخلق بودم. آغاز دوشنبه شب نمود آشکار سقوط از بهشت به زمین بود. هنوز به آن برخورد با یک غریبه فکر می کنم. به زمین و بار حجیم حقارت آدمها. به خودم که تن ندادم و گستاخانه ایستادم و گفتم: "تحقیر از حقارت برمی خیزد." من که مدتهاست به اطراف سرک نمی کشم. کمتر کنجکاوم. کمتر متصلم. به موقعیتهای زمانی و مکانی. و حتی به همین اتاق اگرچه همچنان مایملک من است. و همچنان این سؤال: چند درصد احتمال بزرگواری برای عالی رتبگان قائلی؟ چندنفر می توانند در زمان قدرت عقده های سرکوب شده شان را با نوعی نفرت عمیق بروز ندهند؟ پاسخ علی رغم استثنائات، ناگزیر همین است: صفر. سعی می کنم اتفاق را فراموش کنم. به طاقهای طلایی بیندیشم. به زمینهای گسترده. به منحنی رودخانه ها. به جسم شن و خاک در زیر پاها. به کپه های فشرده و منفرد ابرها در یک تصویر متحرک به هنگام لغزیدن به سمت خواب. و بیش از همه به نیزار وسیع کشیده شده در امتداد جاده و خط ممتد و باریک ابرهای پیوسته و سپید در آسمان آبی. و به سعادت حاصل از سلامهایی که به وضوح پاسخ دارند.
+ تاريخ چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

اولین روز برفی ساله. از هفته آینده پوشیدن مانتوهای ضخیم و پالتوها به جای کت ها شروع میشه. من بافتن رومیزی رو موقتاً کنار گذاشته ام و دارم یه شال قهوه ای سوخته-شیری می بافم. رنگ فضا دقیقاًً همونیه که آرزوشو دارم: خاکستری. و فکر میکنم من جزو کسانی هستم که می تونم رگه های آبی رو میون کدریها تشخیص بدم. یه دوره جدید داره شروع میشه، با معجونی از روابط اجتماعی جسته گریخته، خوندن و نوشتن، بافتن، و البته خندیدن. کمی بیشتر از سه ماه به پایان سال مونده و من آرزو دارم بیشتر روزها ابری بمونند.
+ تاريخ پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

آنچه که در دینو بوتزاتی دوست دارم: سرعت، تخیل خلاق متافیزیکی. لبخند شاد، غمین یا آکنده از دلهره در سطور، تغییرات فوری، و تسلط به جای تردید.
+ تاريخ چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

یک عصر گرفته، و دودی در تهران. زمانی نویدبخش درست پس از نیمروزی آفتابی و ،خوب، سرد که متعاقب چهار روز ابری و احیاناً بارانی، سر برآورده بود. نیمروزی که در نوع خود، شکست محسوب می شد. نمودی از این تصور که ابرها پس از چند روز حضور مداوم طاقت بریده و توان از دست داده اند. ولی عصر دوباره مشغول خودنمایی بودند و فاتحانه در سینه آسمان پیشروی می کردند. مجالی هم برای دریچه های نارنجی رنگ باخته از اثر دود نگاه داشته بودند که بتدریج تنگتر می شد. در ادامه، نزول نم نم باران که مُصِر اما خفیف راهی به زمین پیدا می کرد. من با دستهایی که تا انگشتها در آستینهای بلوز کاموای خاکستری محاصره بودند، فرمان اتومبیل را میگرداندم: "چه هوای ابری محشریه" و بعد با احترام و تقدیر به دو ردیف طولانی از درختان پاسبان رنگارنگ دو سمت خیابان نگریستم و سری به نشانه تحیت برای برگهای رقصنده و در حال احتضار  تکان دادم. (صدای معترض معاشر عصرهای دوشنبه با چاشنی یک خنده خفیف و شلیک یک جمله به قلب): "تو چون حالت خوبه هوا رو قشنگ می بینی" ...
+ تاريخ دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

در حاشیه فرصت فیلم دیدن: فیلم پل چوبی را دوست نداشتم. نه بازیها نه گریم نه لباسها نه محور اصلی قصه. وسط فیلم چندبار بلند شدم چیزی بخورم -من کم خوراک- که زمان بگذرد. اگر مسؤولیتی داشتم فیلم را کاندید زرشک هم میکردم حتی. حالا که درجه کیفی این فیلم "الف" است پس نتیجه می گیریم که درجه کیفی من یا "ی" است و یا "یک حرف اختراع نشده".
+ تاريخ چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ نويسنده محیا نظرات ()

حالا از پیشانی تا میان ابروها؛ و در محیط اطراف دهان مالک مجمع الجزایر است. برای هر یک از جزایر میتوان یک نام گذاشت، یا نه، میانشان چون مسافری غریب در آمد و شد بود.
+ تاريخ سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ نويسنده محیا نظرات ()

به هیچکی زنگ نمیزنم. فایده ش چیه؟  دیشب یه خبر فوری تو ایمیلام داشتم از یه روزنامه که "دوریس لسینگ" توی ٩۴ سالگی مُرد. نه اینکه نویسنده خیلی محبوب من بوده باشه چون مثلا "جویس کرول اوتس" رو بیشتر دوست دارم. ولی پیش خودم گفتم خوب یه نفر دیگه شون هم رفت. معنایش این نیست که چیزی یادم رفته . یادم نرفته که تقصیرها رو گردن کسی نندازم. و اینکه هیچی اونقدرا بزرگ نیست. به هر ترتیب امروز رفتم کتابفروشی محبوبم و البته بعد مدتها با ماشین و چهار تا کتاب حجیم و نیمه حجیم گرفتم. دو تا از لسینگ. فکر کردم سه نوشته قبلیش خوب بودن و حیفه باقی کتابهای زنی رو نخونم که عکسشو با پیراهن آبی و دست زیر گونه تپل و خنده خسته خیلی دوست دارم.  باقی ماجرا اینه که علاقه ای به حرف زدن ندارم. ولی به اندازه کافی سر حالم و از سرفه هام شکایتی ندارم. و نمیگم که حرف زدن باهاش خیلی خوب و ملایم و لطیفه. و اینکه باهام زیادی مهربونه. و برای خلاصی از همه چیزایی که نمیتونم و نمیخوام داشته باشمشون بعد چند دقیقه تنهایش میذارم تا فاصله عریض تر و عریض تر بشه. و در حقیقت ترکیب این نتونستن و نخواستن مساویه. گاهی یه کفه رو سنگین تر می بینم. نتیجه همیشه یکسانه. آرزو داشتم توی این نیمه سرد سال کمتر تهران می موندم. میرفتم یه جای سردتر و ساکت تر. هرچند منکر این نیستم که ترکیب رنگهای فضا توی بعضی ساعتهای بعضی روزها عالیه. پیوستشم اینکه از زمان خوندن خبر تا حالا یه چیزی توی جونمه که میگه کاش همه آدم خوبام دست کم ٩۴ سال عمر میکردن. یکیشون همین منوچهر والی زاده.
+ تاريخ دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

تاسوعا کمی سر پا بودم. بعد از روزهای طولانی و به نظر تمام نشدنی از جدال با بیماری. بنابراین توانستم به مراسم بروم. یک ساعت مانده به ظهر یک روز کاملا ابری و نسبتا سرد. مسجد عظیم، خلوت و آرام بود و بعد از رسیدنمان بود که زیارت عاشورا شروع شد. ساعتهای دلچسب زیارت، نماز جماعت، نوحه، سنج و دمام جنوب، و باز هم نوحه. اولین بار چطور یکچنین نوایی با بوق و سنج و دمام برای عزا ابداع شد؟ قلب و تمام وجود من با این نوا می کوبد. نوای جنگ است. یک نبرد سنگین و تمام عیار. ناله فریاد کودکان است. لطمه های زنان عرب است. و بی نیاز از هر کلامی مرا می برد به بیابانی داغ و یک تن در برابر هزاران. این سؤال هر سال پررنگ تر می شود: من اگر دعوت می شدم به همراهی با امام چه می کردم؟ کسانی که رفتند تنها شجاع نبودند. عاشق بودند و عالِم. و گمانم خیلیها سالها سختی می کشند تا چیزکی شوند و وقت امتحان بزرگ در جا میزنند. الان و در این نقطه از مکان گاهی خودم را یکی از اهالی اطراف بیابان آن روزها تصور می کنم که عصر عاشورا به بیابان رسیدند. یک رسم قدیمی هست در عراق که عاشورا به سمت حرم می دوند. نمادی از همه جاماندگان. کسانی که یا دیر شنیدند یا دیر فهمیدند. کسانی مثل من که دیر رسیدند. سالها وقت دارم برای فکر کردن در این باب که می رفتم یا نه. در بهترین حالت می توانم خود را جزو کسانی فرض کنم که عصر عاشورا رسیدند، وقتی حادثه رخ داده بود و اسبها و پوتینها بر پیکرها می دویدند و ماجرایی برپا بود از غارت و ژست پیروزی. کسانی که از شرم عرق می ریزند. یکی دو روز پیش مستندی را می دیدم از شبکه دو. مردی میگفت حبیب بن مظاهر شیخ عشیره اش بود. پیغام حسین را که شنید صبر نکرد. حتی از ترس دیر جنبیدن به عشیره اش هم خبر نداد چون باخبر کردنشان ممکن بود ساعتی-چندساعتی زمان صرف کند. مرکبش را زین کرد و شتافت مبادا عقب بماند. درحالیکه می توانست بماند و مردانش را به جنگ بفرستد. ولی نگران بود دیر شود.(چه می شود که آدمی بدون تأمل و محاسبه به پیش می تازد در حالیکه پایان ماجرا را به وضوح می داند: جان باختن)... خود مرد هر سال دار و ندارش را می گذارد که زائران پیاده به سمت حرم را پذیرایی کند (آنهم چه پذیرایی ای). می گفت اوایل به دنبال ثوابش بوده. حالا ولی ثوابش را نمی خواهد. پس چه؟!: می خواهد در راه حسین(ع) خسارت بدهد. می خواهد ببازد که در برابر کسی که همه چیزش را بخشید... من از زمان شنیدن این حرفها، از زمان دیدن مستند منگم. یکبار سالها پیش از بابا سؤال کردم آدم نمی داند اگر زمان واقعه بود چه میکرد. بابا اخمی کرد و گفت یعنی چه؟ معطلش نمیکرد. گفتم از کجا که اینقدر مطمئن؟ گفت مگر ما چند سال نجنگیدیم؟ پس صدام چه بود؟... خوش به حال بابا و همه آدمهای مطمئن دنیا. شاید سالها برای فکر کردن و تمرین شجاعت و عاشقی و آگاهی زمان داشته باشم اما امان از ساعت امتحان. (http://shiavoice.com/play-utmy9.html)
+ تاريخ یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

خودم را دیدم که بلندنظر و مهربان و بی نیاز ظاهر شده بودم. آن همه اتصال و خواسته پایان گرفته بود و حتی مدتها از پایانش می گذشت. آدمی عجب تواناییهایی دارد. تمام این سالها همین را آرزو می کردم: دوست داشتن بدون توقع.
+ تاريخ دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ نويسنده محیا نظرات ()

همه آگاه بودیم عمو رفته و دیگر بازگشتی نیست. برای من اما اینکه اکنون بدنش زیر خاک باشد همچنان نامأنوس به نظر می رسید. روزهای اول باور اینکه دیگر قرار نیست از پله های هیچ ساختمانی بالا برود یا سوار آسانسور ساختمان شود یا روی یکی از مبلهایی که ما نشسته بودیم بنشیند، مشکل بود؛ و آنروز باور اینکه تنش در خاک باشد. درباره امید به بازگشت حرف نمی زنم. درباره یک عادت حرف میزنم که یکباره غیب شد. برای همین وقتی دستم را روی سنگ نوی براقش گذاشتم و به عکس جلاخورده و نام طلایی اش روی سنگ نگاه کردم حتی فکر هم نکردم که آن زیر باشد. دستم را که بلند کردم اثر انگشتانم باقی مانده بود. بودن در آنجا سرد و ناگوار نبود. سرد و غریب بود. و خیلی عجیب. آهسته آهسته وقتی همه از راه رسیدند، دریافتم که اینبار برخلاف تمام وقتهایی که به خانه بزرگ خالی از حضورش  می روم نمی لرزم، هق هق نمی کنم وعلی رغم سرمای هوا آرامم و با گریه مادرش ،گویی با گریه صورت شفاف یک کودک یا فرشته ای معصوم، همراهی می کردم. شاید زیر سنگ نبود و در اطراف ما قدم میزد؛ در همان سرمای استخوان سوز صبح، دستها را به پشت گره کرده بود و قدمهایی بلند بر می داشت. یک لا پیراهن آبی پوشیده وچشمهایش پشت عینک دودی بزرگی پنهان شده بود و شاید سیگاری می کشید. چندبار به اطراف نگاه کردم ولی نبود... پرتره اش را آوردند و مراسم شروع شد. کمی بعدتر دریافتم که جرأت طولانی نگریستن به پرتره اش را ندارم. چشمانش نجیبانه به مخاطب دوخته می شد. در واقع نگاهش مربوط به ماهها قبل و به عدسی آن زمان سیاه-خاکستری دوربین عکاس بود و نه به من. و در واقع تر آنکه او نه تنها به من که به همه کسانی نگاه می کرد که چشم به پرتره اش داشتند. مسئله من شرم از نگریستن به او بود. فقط یک عکس بود. فقط، به اضافه یک موجود اضافه تر. مسئله این بود: او پرش داشت. چگونه و با چه کیفیتی اش مهم نیست. تاریخ دو سال گذشته ما و همه اطرافیانش مملو بود از سخنها و خاطراتی از او در این باره که از جهان به تنگ آمده بود و نه اینکه دیگر کسی را دوست نداشته باشد یا به کسی وابسته نباشد. فقط اینکه وصل نمی شد. جمعه به وضوح او رفته بود و فقط پرتره ای از او مانده بود که در سکوت نگاه می کرد و من شرمم می شد به چشمهایی نگاه کنم که حالا کاشفند. کاشف معمای مرحله ای که در فهمش درمانده ام. و در اصل همین بود که، سوای اندوه زمینی ام، مرا به گریستن بیشتر وامیداشت.
+ تاريخ سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()