|
|
|
|
منظره غریبیه. به نظر میآمد که همه چیز قراره تا ابدالدهر ساکن و بی حرکت باقی بمونه. به نظر یعنی دید عقلایی منطقی که میگه ما به رغم شباهتهای ظاهری از هم دور خواهیم موند. همه ی من یک طور زاهدانه و بی چشمداشت بود. نه اینکه تعمدی در کار باشه یا من در ذات خودم اینطور بوده باشم، اما بودن و فقط بودن و دیدن همیشه برایم کافی بود ولو اینکه وابستگی ها رو نمی تونستم کتمان کنم. اینجایی که رسیده م رو همیشه دوست داشته م و خواسته م. مثل یک آرزوی دور و دراز که آه! دروازه ها شهرم رو اگر باز کنید، چه و چه... ولی آرزو بود همش. چطور بگم شاید مثل قاصدکی که دو سال پیش کنار پاهای من نشست. قاصدک خسته و پرکنده ای بود توی یه عصر تابستون خالی که فقط صدای باد کولر ساختمون رو میشد شنید. حتی اگر کسی منو توی همون ساعت و همون کلاس سوت و کور می دید می گفت، به نظر میآد قرار نباشه هیچ چیز تغییر کنه و تو صاحب آرزوهای دور و دراز، بعیده واست و تو فکر کن که محاله. اونطور که قصیده ها رو می خونند: «مسدود مسدود مسدود...» قصیده های تازه ای آهسته آهسته سربر آوردند برای نواخته شدن و من باور دارم که اگر تنها او بخواد و فقط او، به رغم همه اراده هایی که مایی که بنا به قولی همه چیز رو باختیم و در حقیقت بردیم رو از هم دور می خوان، هیچ چیز جز تداوم و پایداری وصل ممکن نیست.
پیوست: این حلاوت رو برای همه آرزو می کنم، حتی اگر دور و دراز به نظر بیاد. معشوق عاشق من! تیر خلاص را زدی و تمام. دلم قرص شد. آنقدر که نیمی از کلاس را نه آنچنان که باید فهمیدم و نه آنچنان که باید شنیدم.
پیوست یک: یک روز آزارهای امروز این آدمها را توی بغل تو گریه می کنم. یک روز از همین روزها. مضاف به اینکه یکشنبه حرفم را بهشان میزنم و تمام. خدای من شاهد است که تا همین امروز تا همین دو ساعت پیش هم قصد حرف زدن نداشتم. می رفتند و می رفتم و تمام و دیگر نمی دیدمشان. ولی آن حرفها آن حرکتها به جرم اینکه ساکتم گستاختر شدنها را دیگر سکوت نخواهم کرد ولو اینکه حرفها با اشک سرازیر شوند. پیوست دو: من و تو بُردیم عزیز من! طفلک عزیز من!
خدانوشت: مراقبمان باش و سفت تر بغلمان کن. بیشتر از این. چه خوب که هستی. زیباییهایت را بیشتر از اینها بنمایان تا زشتیها پوشانده شوند و ایمانمان را محکم کن که به تو محتاجیم. کمک کن بیشتر از اینها دوستت داشته باشیم. بیشتر از اینها. تو خوب می نویسی لعنتی! خیلی خوب. خیلی خیلی خوب. من اگر می نوشتمش نمی توانستم این همه جمله بسازم.
پیوست: شیر شده ای. یک شیر وابسته. به خودم ننازم؟ بروم عمان یا انگلیس یا کویت که چه کنم آخر؟! محبوب من! انگار که خشک شده باشم و نتوانم نثر را آن جور که لازم است مرتب کنم. بالاخره توانستم سرتیترها را پیدا کنم و ربط منطقی ماجرا را. اما نوشتن ماجرا آنجور که یک نویسنده واقعی می نویسد، را جایی دور از دسترس گم کرده ام. اینجا روی صندلی نشسته ام و التماسش می کنم که برگردد. یک تلنگر عمیق لازم است تا از تکرار پرهیز کنم. کلمات تر و تازه را لازم دارم. شرم هم هست. شرم با هر بار نزدیک شدن خودنمایی می کند و با تصور دقیقه هایی که همه اینها را می خوانی، هم. *** پدر و مادرم تعریف می کنند وقتی تازه راه افتاده بودم و برای خرید کفش به خیابان بهار رفته بودند، من پابرهنه از میان پاهایشان می لغزیدم و به سمت خیابان می دویدم. عکس با پیراهن شکلاتی را هم یحتمل همان وقتها بود که از من گرفتند. با طرح لبخندی عمیق از دهانی با دندانهای فاصله افتاده و دستی بر شکم برآمده. آن وقتها نمی شد گفت از شرم خبری هست. یا از ترس. امروز اما به بابا تلفن زدم و با بغضی پنهان خواستم که زودتر برگردد چون اگر مادر هم بعد از ماهها بخواهد در این دو روزه بار سفرش را ببندد، ما اینجا خیلی تنها می شویم. هر چه می گذرد بیشتر به وجود همه محتاج می شوم. همه و همه باهم. مصداق بارز یک عصر جمعه در حال تقلا برای باز کردن نقاط کور یک مطلب جدی برای محبوبترین آدم دنیا. آدم همیشه خدا رو قبول داره حتی وقتی به نظر میرسه از همه جا ناامیده. به علاوه اینکه خداوند همیشه واسه کارهایش یه حکمتی داره. این هم قبول حتی اگر تا آخر عمر نفهمی چرا و چطور. من ولی هنوز هم درک نمی کنم که چرا باید هیوا اینقدر زود بره. خوب بعضی وقتا که دلم تنگ میشه میرم وبشو می خونم. آخرینش یه قهقهه ست که همون موقع هم میشد فهمید خود قهقهه نیست یه چیز دیگه ست حالا هر چی. امروز که رفتم اون آخرین شعری که نوشته بودو خوندم: بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری... حالا دارم ترانه شو گوش میدم. هنوزم نمی فهمم چرا به این زودی رفت. موضوع اصلن تنها بودن من نیست. من حقیقتن تنها نیستم. دست کم دیگه نیستم. دوستام آدمام همه هستن و خدا هم. اما جای خالی این یه نفر واسم مثل یه حفره عمیق شده. شاید هم یه چاه. وقتای دلتنگی واسش قرآن میخونم اما هیچ وقت نمی تونم با رفتن و دیگه نبودنش کنار بیام. نشستن کنار دست آدمی که سرش به کار همه هست (نگاه تیزش از خیلی قبلتر دخالتهای گاه و بیگاهش رو لو می داد. اما فکر نمی کنم بتونم شرحی بدم. توی همون دو سه برخوردی که باهاش داشتم راحت نبودم. گاهی این احساس ناراحتی رو با بعضی ها نادیده می گیرم اما ناگزیر پشیمونم می کنند) یه حسن داره. اینکه با یه دیتابیس جدید آشنا میشی که قبلن نمی دونستی واسه ت آزاده. حالا من با یه دریا از مطالب نو مواجهم. موضوعی برای تزم برداشتم که خودم چندان باهاش آشنایی ندارم. یعنی دست کم تازه رفتم توی بحرش. از حوزه قبلیم کمی کنده شده م و رفتم سراغ یه میدان جدید. خودش یه چالشه. احتمالن خیلی خسته م کنه ولی ذهنمو به کار می ندازه و از رخوت فراری میده. به علاوه اینکه دوستش دارم و این از بقیه مهمتره. عادت کرده م (شاید هم خوب نباشه) که وقتی همه دارن به یه جا نگاه می کنند، من کنده بشم و به جای دیگه ای نگاه کنم. انگار که اونجا بدون ازدحام چشمها و ذهنها آزادتر باشم/باشه.
پیوست: سرخوش باشم (اگر بتونم) و از رکود آخر هفته بیرون بیام (لطفن). خانه ات را بساز! ببین که داری آرزوهایت را مجاور چه ویرانه هایی می سازی! میان اینهاست که قرار است بنویسی و بیندیشی. آدم شدن درد دارد. گداختگی دارد. ببین و نمان! بگذر! بگذر! دوران یک بشقاب پرنده در سر من است. ملایم شدن تدریجی درد. (قبولش کن! به تدریج فرو می نشیند.) روی لبه تیغ. برای خاکش باید زمینی پیدا کنم که سست نباشد. «سست»، «سست»، ... این کلمه های مغناطیسی. «سست» با دستهایی که وقتی کاغذها را به دستم می دهند محکمند. «سست» با چشمهایی هر چند با رگه های اینبار متعدد سرخ، دقیق و به هدف می شکافندم. «سست» با خنده های عمیق روح افزا... انیس...
پیوست: «24 ساعت» های متعدد عمر را فارغ از دردهای به هم پیوسته، زندگی کن! روایت قصه مجنون بود. وقتی سوار بر مرکبی تازه زاییده قصد لیلی داشت، و مرکب که مجنون را بارها و بارها به جای خانه لیلی به آغلش برمی گرداند... «چند سال دیگر». باشد همان چند سال دیگر به من بگو که ثروت از علم بهتر است و این قصه کلیشه ای یک جواب بیشتر ندارد یا علم یا ثروت. پس بیا برای من یک قصه دیگر هم بگو. چه شد که من دلبسته یک مرد خسته شدم که پاکشان با من راه می رود و تا پایان روز میل رفتن به خالی بیرون را ندارد. مثل آب برای آتش. تشنگی و بعد از آن نشئگی نوشیدن. لبها را در جریان آب می گذارم و می نوشم. در این لحظه ها چشمهایم فقط سفیدی پیراهن را به یاد می آورند روی یک تن خسته. کمی پیشتر، پاها را دراز کرده بودم و یادداشتهای کامو را می خواندم. غلغله ای بود. جمع جوانان. من نگاهشان می کردم و می دیدم که دیگر این اندازه جوان نیستم. در مسیر منحنی یک پرش، پاهایم را جمع کرده ام و توی هوا معلقم. چین ها آرام آرام روی صورت می نشینند. احساسش اما هشیارتر است. غم نیست. موضوع ِگذشتن است. یکی از دخترها -حدودن بیست و یک ساله- خاموش نشسته و فکر می کند. برای یکی دو لحظه نگاهش می کنم. انگار که او تا سالها بعد، وقت داشته باشد و من نه؛ برگه ها را بیرون می کشم و مشغول خواندن می شوم. کمی بعدتر، سفیدی پیراهن روی دو تن خسته. درست مطمئن نیستم که سردردی که از چشم راست منشعب می شود تا اطراف گیجگاه بخاطر پریدن از این فکر به آن فکر و از این نوشته به آن نوشته است یا طبق عادت گوش دادن به چند track با صدای بلند. انگار که دارم خودم را شهید می کنم. حالا چهار موضوع نصفه کاره دارم. بدون یک کار تمام شده و یک کار اصلن شروع نشده در حالیکه می بایست در این سه چهار روز شروع می شد. جرأت را از خودم گرفته ام. در مقابل هیچ به گردن کج کردن فکر نمی کنم. نباید هم که اینطور باشد. می خواستم از چیزهای دیگری هم بگویم. از گرما و دم کردگی ظهر و اینکه من مرغ خانه ام اما ولع عجیبی هم برای سفر دارم. احتیاج. احتیاج. هان. از بیشتر از نهصد و سی track جدید از انواع موزیکهای آلمانی، ژاپنی، امریکایی و انگلیسی. من با یک دایره المعارف موسیقی آشنا شده ام. وقتی برگردد باید یک کوه باهم برویم. حیف که همه چیز اینقدر موقتیست. تنها کاری که کردم بغل کردن مادرم از پشت سر و بوسیدنش بود. بهانه بود. اینکه چندین بار در روز بغلش کنم. مادرها معجزه اند. من که حتی در بذل محبتم به او درمانده ام. دیشب بین خواب و بیداری که خطهای کتاب را کج و معوج می دیدم، صدای باران را شنیدم. صدایش واضح بود آنقدر که فکر کردم بروم پنجره را باز کنم اما کمی بعد خوابم برد. صبح ماجرای باران را گفتم و شنیدم: خیال کرده ای یا شاید خواب دیده ای. یک ساعت قبل که صداها را شنیدم فکر کردم باز هم خیال برم داشته. پنجره باز بود و بوی باران می آمد. گفتند خبر نداری؟ بیشتر از دو ساعت است که می بارد. به دو برگشتم به اتاقم. پنجره را باز کردم و باز رفتم سر میز شام. حالا که برگشته ام، بوی خاک اتاق را برداشته است. من هم اینجا نیستم. الان توی باغچه ام و لباسهایم خیس شده اند.
پیوست: کاش بهار تمامی نداشت. نه. همه اش انفرادی نیست. چیز مشترکی در عمق جریان دارد که نمایان نیست. شاید، گاهی، گهگاهی یک رشفه از آن ظاهر شود. مثل یک لحظه برق بشدت فاش کننده و بعد دوباره خاموشی. اما جریانش دائمی است. نمی دانم چرا نمی توانم گزارشش کنم و در عوض پناه برده ام به رمان، به کتابهایی که زمانهایی می رسد که آدم را حتی به سرگیجه هم می اندازند، به برنامه هیر استایلرها با آن مدلهای سرسام آور از موها، به خبرهای تمام نشدنی. چرا نمی توانم صاف و سرراست بنویسمش؟ دیروز از ظهر میگفتم با خودم می گفتم بعضی وقتها مجبوری مهربان باشی. می فهمی؟ مجبوری... بعد مهربانی (با پس زمینه ای از خشم که البته هر چند ساعت یکبار غلیان می کرد. می پذیرم که بدجور حساس شده ام.) در حدی که به خودم برنخورَد. بر نمی خورد: با بعضیها نامهربان بودن «بدشگون» است (این را از این ترانه آخر چاووشی گرفته ام). اما خوب بعضی اتفاقات برخورنده اند. پس: با بعضی ها/در بعضی حالتها «تخته گاز» نروم. آرام که بروم هم تغییرات را بهتر می بینم هم اگر ناگزیر به دور زدن باشم، راه را راحت تر پیدا میکنم. غصه مهربانی کردنهایم را هم نمی خورم (اینکه می گویند آدمی که خوبی می کند در حقیقت اول به خودش خوبی کرده. البته اصلن معنایش این نیست که خودم را تبرئه کنم اما خوب محکمه ای در کار نیست و نباید هم باشد). قصه اینست: بعضیها خودشان خودشان را «دیلیت» می کنند. برای من اما «هیدن» هستند. جایی در تاریخ حضور داشته اند و ممکن است هر آن ظاهر شوند (مثلن با دیلیت کردن خودشان تعارف داشته باشند یا حتی پشیمان شوند یا هر چیز دیگری اصلن). اگر اینطوری بهش نگاه کنم دیگر غافلگیر نمی شوم. مهربانی هایم هم نمی ماسند.
پیوست: هنوز دارم سعی می کنم بر ملال غلبه کنم. هنوز و هنوز. یک روزهایی هم مثل امروز که تحمل هیچ چیز را ندارم و از وقتی بیدار می شوم یک نفر توی سرم می گوید گور پدر دنیا و همه متعلقاتش. که ساعتها می گذرند و ملال نمی رود. اتاق را خانه را مرتب می کنم. اما باز همه چیز را به هم ریخته می بینم. دوش می گیرم تا همه چیز شسته شود و برود. برود. برود. به این میگن زندگی. یک گردش برای پنج شنبه. هفته ای یک رمان. چند داستان کوتاه. روزی دو مقاله خواندن. بعد به آهستگی شروع به نوشتن کردن. آخ که چقدر من این بعد رو به تأخیر میندازم. امروز داستان قلب سگی (یا همون دل سگ) رو تموم کردم (یاد احمد آقالو با نمایش دل سگ بخیر). بعد هم یک مقاله در تفسیر کتاب خوندم. تازگیها این کارو میکنم. آخر هفته قبل هم جایی برای پیرمردها نیست رو خوندم. حالا هم، هرگز ترکم مکن رو شروع کرده ام. حدودن هفتاد صفحه رو خونده م. این هفته چهار مقاله دارم که پیرو مقاله دو روز قبل باید خونده و مهمتر از اون فهمیده بشن. و این کتاب فارسی. به علاوه ارائه مطلب برای کلاس هفته آینده که جزو مزخرفترین کارهاییه که هر بنی بشری ممکنه انجام بده. بس که این کلاس برای من بیهوده و بی ثمر بوده. شاید هم خودم مقصر بوده باشم. از اول با نگاه به سیلابس ها و با وجود سابقه درخشانی که از استاد داشتم سرکلاس نشستم تا بگذره و در این چند ماه چقدر هجو شنیده م. کلاس دست کم نقشی در قوام دادن به چارچوب ذهنی من نداشته. آهان چرا. یاد گرفته ام -خیلی تدریجی و خیلی پیوسته- که متعصب نباشم و برای موضوعات سؤالات مختلف و جوابهای مختلف توی ذهنم تعریف کنم. حتی اگر نتونم دست کم براش سعی کنم نه اینکه یک گوشه بنشینم و برای همه تن ها فقط یک لباس بدوزم. وگرنه اون دو ساعت از من جز جدیت (درست وسط خنده های بلندی که هیچ به خنده م نمی اندازن) و البته در هزارتوهای ذهن خودم گشتن چیزی بدست نیومده. این هفته و هفته آینده باید به جای گردش های ناموزون فکری، حواسم پی مزخرفاتی باشه که قراره تعریفشون کنم و هیچ میلی به دونستنشون ندارم. بگذریم. امروز یک داستان کوتاه هم از بوتزاتی خوندم. درباره سفر و هفت فرستاده. یک سفر پیوسته از جوانی تا پایان عمر. انگار که نه رسیدن مهم باشه و نه رسیدن به یک مقصد جغرافیایی. در عوض، کشف کردن و پیش رفتن رو تصاحب می کنی. تا جایی که اخباری که هر چند سال یکبار از سرزمین مادری میرسن رنگ ببازن.
من ِ اکنون بودم. ناتوان و منگ که زمزمه می کرد: سحر ندارد این شب تار... شاید هم این نبود. شاید هم سکوت بود. از زحمت و همهمه ها گریخته بودم که آمدی: چطور اینجا؟ مریض شده ای؟...
بعدتر نوشت: مرا بگو که فکر می کردم آنی که قرار است بخنداند منم. این را می خواستم همان دیشب بنویسم چون نوشته ات را دیشب بود که خواندم. این چندمین متنی است که از من گرفته ایش؟ آدم غرور برش می دارد. چند تا جمله اش را خودم برایت گفته بودم که بنویسی و تو واقعن نوشتیشان. ولی چطور این همه آشفته و درهم برهم؟ آنجا توی سینه ات چه خبر شده؟
پیوست: با آستینهای کمی بالا زده و یقه کمی باز، شده بودی خود تابستان. بدان! همه تواند
پیوست: قسم میخورم که تو پیش از این، این همه مهربان نبودی. من هم. می نویسمش چون اینجا جهانی ترین نقطه ایست که دارم. خدایا حواسم هست. زیاد. تو اینجایی. مثل آبی درست وسط بیابان. مثل ابر در اوج گرما. مثل گل میان یک دنیا خار. می فهمم که هستی. می بینم که می شنوی. آخ! که اینطور اجابت می کنی. چیزهای زیادی دارم برای سپاسگزاری و صد البته ناتوان ماندن. این انگار بزرگترینش باشد. انتخاب خود خود من. بی هیچ دخل و تصرفی. اینطور به کام من یعنی یک جهان شگفتی. بی هیچ ابایی. بی هیچ مانعی. انگار دستهایمان را گرفته باشی و بگویی بروید ببینم چه می کنید. من حیرت زده تنها نظاره گرم. قدم از قدم نمی توانم بردارم. عطش دارم اما آبی نمی نوشم.
پیوست: مراقبش باش مثل همیشه مثل همیشه. خود قصه است. وقتی اتو را روی چروکهای کهنه لباس می کشم و صاف می شوند و لباس نونوار به نظر می آید. تو اینها را داری. اما از دست نیافتنی ها: مقصر کسی نیست. خودت را کنار بکش. تو روی لبه نرده ها ایستاده ای و به حرکت مطمئن سروها نگاه می کنی و به اندوه شرمآگین سنبلها میان حیاط. جرأت کن و همانجا بایست و خودت را بسپار به آنچه می آید. به عقب برنگرد. آنجا در دنیایی مملو از قضاوتهای سیاه و سپید هیچ چیز منتظرت نیست.
پیوست یک: بابای منطقی من به آهستگی تحسینم می کند. جوری که به چشم نیاید. سالها قبل ساده تر و علنی تر تحسینم می کرد چون بسیار به او می مانستم. امروز مرا می بوسد و می گوید خوب است، به من وابسته نباش. پیوست دو: یک عذرخواهی به همه آنهایی که لحظه هایی از خشم من در امان نبوده اند بدهکارم. برای همین است که رودرروی آدمها داد نمی زنم. فحش نمی دهم. چند ساعت یا حداکثر چند روز بعد همه چیز آرام شده است. پیوست سه: به همراه این پست باید عکس را می گذاشتم با حالت دستها، موها (عین همانی که می خواستم) به همراه چشمهای ریز شده. لمحه ای از آنچه که دارم می شوم. جایی که وقتی همه می گویند نمی شود من بگویم باشد، برای شما نشود، برای من اما قانونهای هیچ کس دیگری ساری نیست. فکر می کنم و از قضاوتهایتان نمی ترسم. خوابیدم و خواب دیدم. خود واقعی ات را از خود در رویایت دوست تر دارم. فکر کن خود واقعی ات چی هست دیگر که از رویاهای من هم فراتر می رود. پیوست یک: من تو را دوست دارم چون تو مثل پدرم هستی یا چون تو پدرانه هستی؟ شکل دیگری از پدرانگی؟ آیا من آنقدر پدرم را دوست دارم که می خواهم از او دو تا داشته باشم؟ این سؤالها دروغند. هیچ وقت تو را با پدرم مقایسه نکرده ام. بس که دو تا آدم جدایید. غیرمرتبط. اصلش این است که وقتی عاشقت شدم که خیلی سال بود از آن حالت وابستگی و تبعیت محض از پدر جدا شده بودم (طغیان از هجده سالگی). همین حالا هم خدایم اگر هم باشی، بی چون و چرا قبولت ندارم. نمونه اش همین نبودنهایم، همین منتظر ماندنهایت و سراغ نگرفتنهایم که گفتی معنایش این است که دوستت ندارم (یکی از دوست داشتنی ترین وقتها همان وقتی بود که اینها را می گفتی. نمی دانی چه دیدنی بودی. آن آقایی که نشسته بود، شاهد). نمونه اش همین مدلی که می خواهم مقاله را بنویسم. از آن چیزی که به من گفتی چند درجه فاصله داشته باشد، خوب است؟ (من مطیع ترین و حرف نگوش ترین «دختر» دنیایم). پیوست دو: دفترهایم زیر دستهای تو بودند و بعد آن آخرین جمله مضحک را بگو: «من و دوستم می خواهیم برویم بگردیم. دوستم میگوید بوق ماشینت را به ما قرض می دهی؟»- بعد خنده های براق تو. خوب بالاخره پیگیریهایم جواب داد و عنوان را برایم فرستاد. *** بالا جشن گرفته اند. جشن چی هست نمیدانم. شاید هم بهانه ای برای جمع شدن. اول پارکینگ و حالا هم بالا و موسیقی و رقص. صدای وحشی باران حالا دیگر ساکت شده. ترکیب محشری بود فریادهای موزیک و باران.
پیوست: اینجور وقتها دلم سیگار می خواهد. بدجور. بدجور. از آنجا که اینجا بیش از پیش دارد شکل یک دفترچه یادداشت کاملن شخصی را می گیرد بنابراین اینجا می نویسم که چرا بعضی از مردم اینقدر خرند؟ واقعن چرا؟ دو روز قبل برای یک همکلاسی ایمیل فرستادم که آدم محترم! عنوان آن مقاله ای که باید این هفته مطالعه اش کنیم را برایم بفرست لطفن و یک مقدار سپاسگزاری هم چاشنی اش کردم، گو اینکه قرار بود اصلن نسخه کاملش را برای همه بفرستد. حالا آنش به جهنم. هنوز که هنوز است عنوان مقاله را برایم نفرستاده. یعنی چیزی در حد پنج شش کلمه نوشتن برای آدمی که همه ساعتهایش پای نت است، اینقدر کار سختی است؟ آدمها مزخرفند. جدن مزخرف. این هم یادم باشد. تا باشد از این خستگیهای مطبوع. لطفن باز هم ببارد. حیف که دیگر نمی توانم برای پیاده روی بیرون بروم. باید دراز بکشم و یکی از کتابهای نو را بیرون بکشم و بخوانم. نشر ماهی از این کتابهای جیبی دارد. راستش آن مارکز دو سال قبل را هنوز نخوانده ام. حالا می خواهم قلب سگی بولگاکف را بخوانم. بخاطر بار زیاد دستانم هم تاول هم زده اند. همه را توی کتابخانه خاک گرفته ام گذاشته ام. خاک گرفته چون حدود یک هفته شاید هم ده روز می شود که تمیزش نکرده ام. آه. آن مثنوی معنوی که خریدمش. مفت بود. می دهمش دوستم تا برایم نقاشی اش کند. خوب خوب معرفی کتابهایی که خریده ام: این سوی رودخانه ادر-یودیت هرمان- نشر افق (طرح روی جلدش را دوست دارم. عکس همه نویسنده ها را باید روی جلد گذاشت.) همینها دیگر. حالا باید بنشینم و بخوانمشان. مترجم سه تایشان هم محمود حسینی زاد است. من همه ش این بشر را با آن صالح حسینی قاتی می کنم. کاش یکی بودند. اعتمادم هم بیشتر می شد. حالا که نیستند.
پیوست یک: آسمان مشغول سر و صداست. می بارد کم کم. خوب دارم فکر می کنم. حاضرم جان خودم را قسم بخورم که دارم خوب فکر می کنم. دارم ایده ها را یک جور منطقی به هم می چسبانم و از تویش یک چیز نویی در می آورم. حتی اگر نو هم نباشد اما نو جلوه می کند آنجور که من صغری و کبری می چینم. تازه شروع ماجراست. از داخل این ایده یک پاراگرافی باید یک مقاله بیست صفحه ای پیدا شود. به علاوه اینکه هنوز یک حلقه اصلی باید ساخته شود که هنوز مفقود است. من اینها را از کجا می آورم؟ بخاطر شنیدن از اینجا و آنجاست یا بخاطر رمانهایی که توی هزارتوی ذهن آدم نفوذ می کنند. خوب قبول که من اول ماجرایم اما اینطور فکر کردن مال همه نیست. دارم می قاپمش. از جایی در همین اطراف و اکناف. مال من نیست. انگار که باشد مثل روح جاری و باید اراده کنم تا دست دراز کنم. یا نه. همان روح اراده می کند تا من دستم را دراز کنم و مال خودم کنمش. یادم باشد. نوشتنش تازه معلوم می کند که چقدر می توانم بپرورمش. خداوند کمکم کند.
پیوست: من، همین که تو هستی خوشبختم. تو هیچ چیز به دیگران نگو. غصه اش را هم نخور. من خوشبختم. بشنو از نی چون حکایت می کند/ از جدایی ها حکایت می کند جدایی یعنی جدا هستم اما کس دیگری هست که به او بپیوندم اما تنهایی یعنی کسی نیست... شما اگر اگزیستانسیالیست باشید احساس تنهایی می کنید. ممکن است کار اگزیستانسیالیست به خودکشی هم برسد مگر آنکه خود را تخدیر بکند... اما کسی که مبتلا به فراق است برای وصال کوشش می کند... زندگی یک درونی هم می یابد. خیلی مهم است که زندگی یک باطنی هم داشته باشد... کاسب ممکن است برای فروختن بستنی برود اما پشت این کاسبی عادی یک روح دیگر است... یکی زندگی می کند و می بازد، یکی زندگی می کند و می برد... پیر شدن برای این آدم جوان شدن است... (نقل به مضمون از سخنرانی دکتر سـ.روشـ در مقدمه شناخت مولوی و مثنوی) *** خودم را تفسیر می کنم. دیگران را هم. دنیا را. حکم ننویسم. دستور نخواهم. حواسم باشد. *** پیوست: همین است. عیناً همین. یک روح. چه خوب کردم برای تو مثنوی معنوی گرفتم. همچنان مثل همه این ماهها گاه به گاه بخوانش. روز خوبی بود. مطلقن خوب. بنابراین نمی توان بدیها را داخلش کرد. وا می روند. از سال گذشته تا امروز اولین بار بود که بستنی می خوردم. دو اسکوپ وانیلی، یک اسکوپ شکلاتی و یک اسکوپ هم شکلات تلخ. این اسکوپها اینطور وانمود می کنند که من آدم محافظه کاری هستم که نه به سراغ اسکوپ هلویی می روم و نه پسته ای و نه قهوه فرانسوی و نه هیچ مزخرف دیگری. اما خوب این فقط یک فیلم است. بنابراین کسی باورش نمی کند. آهان. روز خوبی بود. یک عالمه خنده یا به عبارت بهتر قهقهه. یک عالمه آدم. یک عالمه تنفس هوا. و یک عالمه هم سرفه. البته از یک عالمه کمتر. بهشان فرمان می دادم. بیرون بریزید و راحتم کنید. آنها هم بعد از کلی سر و صدا ساکت می شدند. فکر می کنم موقع سرفه کردن شبیه پیرزنها می شوم. حالا هر چه! من هم روی نیمکت پارک نشستم و تعریف کردم که چه جور موجودی هستم و اصلن چی شد که الان اینجایم. البته که نگفته توی عکسها هم مشخص می شود. یک روپوش فوق العاده خریدم. از همانهایی که دلم میخواست و خیالش در ذهنم جرینگ جرینگ می کرد. بعد باز پیاده روی بین خیابانهای کمی تا قسمتی غریب. یک جاهایی اش انگار در خود جهنم مشغول بالا و پایین پریدن بوده باشم. همینقدر دیوانه کننده بود. با بانگهایی از شیاطین معصوم شاید هم گمراه کننده. یک جاهایی هم شبیه گردش در والت دیزنی بود. گو اینکه من هرگز والت دیزنی را ندیده ام اما همانقدر خیال انگیز به نظر می رسید. خوب. خوب. حالا می دانم که دختربچه ها را به پسربچه ها ترجیح می دهم بخصوص وقتی با دست موهای روی پیشانی شان را کنار می زنند. گیریم که فقط برای تماشا باشد. بالاخره اینکه حالا من یک ام پی تری سبز چمنی دارم به جای آن ام پی فور سوخته فکسنی. به علاوه یک قریحه شادمانه برای تمام کردن کتاب و مقدار معتنابهی خستگی برای خوابیدن. یک زمانی بود فکر می کردم باید کسی باشد که یک چیزهایی را برایش تعریف کنی و او فقط گوش کند. وگرنه همه بلاها دسته جمعی روی سینه آدم تلنبار می شوند و چه بسا آدم دق هم بکند حتی. حالا که کسی نیست می بینم می شود گذراند: بنویسش. بخواب. پنجره اتاقت را باز کن و کتابهایی که باید تا شانزدهم به کتابخانه برگردانی را برای نوشتن مقاله ی کذایی مرور و خلاصه کن. نشد، باز هم بنویسش. نشد، باقی مانده رمانت را بخوان. نشد، لباسهای شسته شده را پهن کن. نشد، پیاده روی کن. نشد، باز هم بخواب.
پیوست: چرا من باید بدانم که حال تو خوب نیست؟ چرا حالت خوب نمی شود که من بدون فکر کردن به تو کتاب بخوانم و بنویسم و اصلن بتوانم بدون بغض کردن گپ بزنم؟ خوب شو. لطفن. برگشته ام خانه و آنقدر خسته ام که حتی نمی توانم بخوابم. سرفه ها امانم را بریدند والا که این رفتنها و آمدنها و گوش دادنها و گفتنها و نوشتنها و حتی چند ساعت رانندگی نباید چندان خسته کننده باشند. قضیه لاغر بودن من نیست. قضیه این است که بدنم اعتصاب غذا کرده و با غذا قهر است نه اینکه من اینرا بخواهم. همین. گفتن و نگفتن تو تغییری در اصل ماجرا ایجاد نمی کند. فقط تو بودی که این را به من نگفته بودی که کمی غذا بخور! از خودم دلسرد شدم که نتوانستم آن جمله ها را بگویم و این همه خستگیها را مضاعف می کند. زبانم قفل شد. ترحم نبود ولی برای چه آمدی بیرون؟ دیر میکنی آقا. یک دقیقه زودتر از آن منتظرت بودم با یک سلام نیمه نظامی. من ولی خودت که گفتی «تخته گاز می روم». ولی دیر کردنت مهم نیست. آن تکه های درشت کیک خوردنت تماشایی بود. وانگهی همه روزهایم توی آن چند ثانیه ای که گلهای مرا بو میکردی، ذوب شدند. خودم هم. سرفه های بعدش را فراموش کن. مهم نیستند. پیوست (برای جواب سؤال یک دوست خوب): موضوع دوست داشتن دو طرف نیست. هر دو میدانیم موضوع چیست. مسئله ش بزرگتر از اینهاست. می شود گفت افلاطونی، می شود گفت رفتن تا تمام شدن. می شود هم گفت رنگ زدن به یک زندگی خالی از ابعاد. خیلی چیزهای دیگر هم می شود گفت. مهم نیست. بگو چطور میشه توی جمله ها واست بگم که تو برای من چی هستی؟ کدوم کلمه میتونه بگه تو کی ِ من هستی؟ خدا خودش بهم بگه که چه جوری چه شکلی میتونم بابت داشتنت ازش سپاسگزاری کنم؟ چه کاری، چه جور بودنی می تونه یه ذره از بودنتو تلافی کنه واسم؟
پیوست: خیلی ناتوانم در برابر این همه تو. پرسش: آیا قیافه من آنقدر خشن نیست که طرف به خودش جرات جسارت ندهد؟ امر و نهی آن هم به من؟ چرا باید جوابش را بشنود تا خفه شود؟ چرا ابله ها فی نفسه خفه نمی شوند؟ چرا به یک لبخند وامی دهند؟ چشم گفتنش سرش را بخورد! من حداکثر تا دو ماه دیگر از شر همه ابله ها خلاص میشوم و این مزخرفات هم تمام می شوند. *** قاراشمیش یعنی اوضاع جسمی من. از دستش راحت نمی شوم. :چند روزی سر کن. ادامه بده و بعد می گذرد. مثل باد. می گویند فردا باران می آید. بگذار بیاید. بگذار فردا سیل بیاید. دلم برایت تنگ شده. حجب و حیا! احتیاج دارم دست کم هر دو روز یکبار ببینمت. نه. احتیاج دارم هر دو روز یکبار ببینی ام. کافی نیست. آتش افتاده به جانم. به سینه ام. به گلویم. نیاز به استراحت محض دارم. نیاز دارم که درد نداشته باشم و برای امروز فقط بخوابم. بگذار باران بیاید. اگر سیل هم ببارد من ماموریت ویژه ای دارم. خدا کند خدا هم خوبش را بخواهد. تصویر: نور افتاده روی نوک موها، و چند دقیقه بعد روی پیشانی.
پیوست: وابسته ام به تو. آنقدر که ستارگان به آسمان. مجبورم به نوشتن. این ماهها. امان از این ماهها که هم دل رو می برند و هم توان رو. هم خوبند و هم عجیب و هم چسبندگیهایی دارند که دوست داشتم می تونستم بشورمشون. و بعد، از نو چیزهای دیگه ای بسازم. اما هیچ به باورم نمیاد که دست ساخته های تنها خودم از اون چیزی که توی تمام این سالها برایم پرداخته شده اند بهتر از آب در بیان. می پذیرم و عجله نمی کنم. صبور باشم چون زمانه راه خودش رو میره. من خلاف جریان حرکت می کنم و طبیعت رام میشه. آهسته آهسته. بعد یک انفجار و پایان فصل: گذران در آرامش مطلق. در عوض به این انفجار به اون گذران نهایی به جاودانگی کمتر فکر کنم. خواهی نخواهی حتی توی فشار دکمه ها در همین لحظه هم هست. منحصر به فرد باشم. بخونم. بنویسم. اما عجله نکنم. روزهای خوبی در پیشند. امتداد فکرهام. دست ساخته های من با ساخته های زمانه ترکیب بدیعی می سازند که با وجود هر بالا و پایینی به ورطه نمی افتند و من همه اینها رو به چشم می بینم. یک روز آفتابی. سایه دار. شلوغ. یک پیاده روی یک ساعته. اکتشاف. با دستهایی فروبرده در جیبها. خشکی هوا را می بلعیدم. پرش های بزرگ از روی جویهای عریض کنار خیابان. به اتکای یک درخت پیر البته با طرح برگهایی روی ریشه های بیرون زده. سکوت زیر سایبان. اتومبیلها آزادند. آدمها آزادتر. سادگی نیست. یا کهنگی خاک گرفته است یا تازگی دوداندود. شکلاتهای رنگ دار-طرح دار. شاخه های آبی، سفید با حاشیه قرمز-صورتی بدون خاک بدون دود. گلدانهای حسن یوسف. بنفشه. در حفاظی محکم، دور از نظر. با فاصله به همه اینها نگاه می کنم. تصور: پرتاب، شلیک خنده... می بایست به جای این خیابان جایی حومه شهر یا حتی بیرون تر از آن ساکن می شدم. لواسان مثلن و مثل گراز بالا و پایین می پریدم. خیابان فرصت کمی می دهد برای پرش برای دویدن. پیوست: دنیا باید به من حسادت کند اگر بتواند! آنی که یک ساعت مشخص بلند می شود و یک ساعت مشخص می خوابد آدم نیست، ماشین است. تو می توانی هر ساعتی دوست داشتی بخوابی و هر ساعتی دوست داشتی بلند شوی (تا جایی که به قانون زندگی کسی برنخورد). در عوض موظفی هر روز لیستی از کارها را به انجام برسانی. خواه در یک ساعت، خواه در دوازده ساعت. خواه این کارها قرار باشد دنیا را تکان بدهند خواه در حد خریدن یک خودکار مشکی یا اتو کردن لباسها باشد. روز جمعه: برای شب: هیچ وقت نمی فهمم کی و کجا شروع شد. حواسم اصلن جمعش نبود. شاید یک روز صبح بود وقتی داشتم فکر میکردم بقیه تزم را چه طور جمع و جور کنم و اینکه وقتی نمانده برای دفاع، کله سحر مثلن حدود هفت و یازده دقیقه صبح که می شود حدود چهل و پنج دقیقه بعد از شروع صبح و شجریان می خواند... چه بود آن تصنیف؟ آهان: روز وصل دوستداران یاد باد یاد باد آن روزگاران یاد باد... همان موقع تصویر تو حک شد. خوب تو لازم و ملزوم تزم بودی و یادآوری ات دلیل نمی خواست اما همان لحظه را یادم است که دلم لرزید. قبلترش مثلن چند ماه قبلترش هم بودی. دو سه سال قبلترش هم. اما یک دوست داشتن تدریجی بود که آرام آرام بالا می آمد و من فکر می کردم دارد سیر طبیعی اش را می رود. مثل دوست داشتن همه آنهای دیگر که بعد چند سال جا می افتد. مثل همه محبت های جاری و گفت و گوهای معمول میان من و همه آدمها. مثل همه خنده ها شوخی ها گفتن و شنیدن ها. اینها را باید قبلن یک جایی مفصل تر از این نوشته باشم. حاصلش اینکه هیچ وقت نفهمیدم چرا و چطور. حالا یک چیزهایی دارند سر می زنند. مثل یک برگ معمولی روی شاخه ام و تو به من می گویی درخت. آه! بزرگنمایی از واقعیت. تو می گویی حقیقت. بعد جارش می زنی که بهترینم! من؟! بله من... کم کم روشن تر شد. من نباید نگران قضاوتهای تو باشم و اینرا بفهمم که نتیجه هر چه باشد چیزی را عوض نمی کند. آیینه منی ولی هیچ نمی گویی که به طرز بیمارگونه ای لاغر شده ام. تحسین. تحسین مداوم وقتی صورتم بی پرده و آرایش رو در روی توست. نور از پشت روی تو می افتد، از روی حاشیه های صورت تو که اینبار به طرز ناشیانه یا عجولانه ای اصلاح شده رد می شود و روی من می افتد که دارم درددل می کنم. می گویی تا بیشتر حرف بزنم. و هر چقدر که بگویم باید که باز هم بگویم. تمامش نکنم. تا ثانیه آخری که داریم را خرج کنم! درددل دو سویه برای همه چیزدانی های من از تو، تو از من. چفت منی. طوری که وقتی نفر سومی وارد می شود جرأت نزدیک شدن پیدا نمی کند. موقعش که برسد خیلی موقتی با اشاره دستی روی گیجگاه خداحافظی می کنی تا سلام بعدی. در فاصله میانشان مرا به دستهای امینی سپرده ای و حسش می کنم که همه آن شادیهای ژرف و شعفهای کودکانه وابسته به توست. من فکر می کنم اینها همه به شکرانه آن نرفتنی است که می توانست رفتن بشود و همه چیز را بسپارد به سیر تدریجی امور، به طبیعت، و به فراموشی. من و تو و حتی خود خدا می دانیم که همه ماندن را انتخاب نمی کنند. دیگر نگران نیستم. سپرده امش به پاسبانی که خداست. خدای همه چیزدانی ها که کم صبری ام را می فهمد و دستم را از اعماق گور انگار می کشد که ببین! باز هم شکایت داری که بکنی؟ نه. هرگز. حافظش باش. همچنان. تا ابد. که تنها تو می توانی. |
|