این آخرین انتخاب واحد و مخلفاتش هم تمام شد. از صبح کسلم. کارهای یدی ام تمام شده اند. هر چه که لازم بود انجام شد. یکی از مقاله ها را دستم گرفته ام و می خوانم. اینکه یک نفر این همه فکر را یکجا و اینطور موقرانه و منظم در بیست صفحه جا داده است، عصبی ام می کند. من تا امروز نتوانسته ام چنین متنی بنویسم و این ناتوانی عصبی ام می کند. مثل صداهای پراکنده در فضا و بارانی که لج کرده که نبارد. یک به درک_ درشت آخر همه اینها می گذارم. صبح یک سطر به صفحه اضافه شد. یک سطری که نشان می داد همه چیز به روال سابق است. سرم را به عقب تکیه دادم، نفسی عمیق کشیدم که نبضم را آرام کرد و از دلم گذشت که من قلم را می پرستم.

پیوست: تو را از همه هدیه هایت دوست تر دارم.

+ تاريخ شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

مثل اضافه شدن ریشه های تازه به یک گیاه می ماند یا نشت آب در لایه های زیر خاک. همینطوری است. می توانم بگویم که هرچند درد در یک نیمه بدنم متمرکز شده اما دارد به جاهای دیگر هم سرایت می کند. برای آنکه حس این ریشه های دونده را فراموش کنم چه کرده ام؟ شاید هیچ. نمی توانم روی متنها تمرکز کنم. شاید لوس شده باشم که فکر می کنم تنم را آفت زده است و دارد مثل موریانه می خوردم. خودم هم می دانم که روزهای این چنینی را قبلا هم از سر گذرانده بودم با همین درد. گاهی کمتر گاهی هم همینطوری که حالا هست. بدتر از این هم نمی شود. جدی هم نیست. مثل عارضه سرماخوردگی چندروزی هست و بعد شال و کلاه می کند تا اقامت بعدی و هیچ وقت نمی توانی حدس بزنی که اقامت بعدی اش چقدر ارام یا وحشی است. اما آنقدر که در همه حرکتهایم هست فکرم را مشغول می کند بی آنکه نگران عاقبت منحوسش باشم. شبیه یک جذامی که رو به رویت جا خوش کرده باشد و تو نخواهی نگاهش کنی اصلن اما هر بری که رو می کنی صورت از شکل افتاده اش لایتحرک و پررنگ رو به رویت هست. نشسته و نمی گذارد زندگی ام را بکنم. حتی اگر یادم بیاید که فضای سنگین حاکم از دور حتی مه آلود هم نمی نمایاند. به هیچ کس حرفی نمی زنم هرچند که سوال کنند چرا آرام و گاهی لنگ لنگان راه می روم. جوری نشان می دهم که شبیه یک شوخی به نظر بیاید. شوخیی که چندروزی خیال ماندن دارد و دست آخر با حرص بیرون می زند و چون دود در فضا ناپدید می شود. گاهی سرم را زیر چادر احساسم می برم و رهنمودهایی برای نزول در دوزخ را می خوانم از دوریس لسینگ. قصه. قصه. قصه. اگر در جاهایی قوی تر از اینها عمل کند می تواند مرا ببرد به جزیره ای دست نخورده و عطشم را زیر آبشاری که دوریس می گوید شاخه شاخه می شود تا سقوط کند، فرو بنشاند. به زرد فکر می کنم و به خنده های طولانی. عصر امروز تنها نشستم روی صندلی و برای دقایق طولانی به آسمان ابر گرفته و مسیر حرکت خورشید نگاه می کردم که چطور خطی منحنی از چپ به راست اتاقم را از بین نوارهای خاکستری ابرها پیمود در حالیکه رنگش از طلایی به قرمز متمایل می شد تا جایی که کاملاَ پنهان شد و اتاق را خاکستری دلگیر اما خاموشی فراگرفت.

+ تاريخ جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

خواب می بینم. ورقه های رنگارنگ. پر از نوشته. طرح. عکس. نقاشی. آنهایی که هرگز انتظارشان را نداشتم. باور همیشه هست. باورم بزرگتر از من است. ولی چطور بگویم؟ هجمه ها که شروع می شوند به زانو می افتم. ولو که باور در من ریشه کرده باشد. مثل درد. دستهایت دراز می شوند. بلندم می کنند. به تماشای ایستادنم می مانی. می ایستی تا همراهت شوم. درد می میرد. صبح که چشم باز می کنم. یک برگ خشک مهمان اتاقم شده. می گوید: «ببین! با اولین باز کردن پنجره آمد تو. برای تو.» می گذاردش میان اتاق. روی مربع سرخ رنگ قالی اتاقم. طاقتم مضاعف می شود...

+ تاريخ جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

شاید بتدریج دو خط میان ابروهایم جا خوش کنند و چینهای کنار چشمهایم مثل خطهای عمیق دور لبهایم بیشتر و عمیقتر شوند. شاید بهتر باشد با شصت هفتاد تومان پول برای هر آمپول سر و ته این همه چین را هم بیاورم. اما ترجیح می دهم باشند و بمانند. اینها هم نشانه حزنند هم شادی هم لحظاتی که عمیقاَ‌ در فکرهایم غوطه می خورم. نابودکردنشان شبیه حذف بخشی از خودم می شود. شاید.

پیوست: شب گذشته که از درد زیاد گریه می کردم ایستادم رو به روی آینه به تماشای چهره ام. گریه بدون این خطوط بی معنا خواهد بود.

 

عنوان از صدا کن مرا. سهراب سپهری.

+ تاريخ جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

دارم یه آهنگ قدیمی گوش می کنم. قدیمی یعنی برای حدود شش هفت سال پیش. آره مال دوره ایه که هنوز دانشجوی لیسانس بودم به گمانم. دیشب فکر می کردم شاید امروزو برم کتابخونه رمان گتسبی بزرگ رو پیدا کنم برای خوندن. اگه باشه البته. یا برم کتابفروشی و رمان تازه موراکامی رو بخرم به همراه اسیرخشکی دوریس لسینگ رو. فعلن فکرم به شدت مشغول این سه تا رمانه. ولی نرفتم و تا صبح هزار جور راجع به کتابخونه دیدم. مثل اینکه یه عالمه کتاب از یک سال گذشته تا بحال پیشم مونده ند و من به کتابخونه پسشون نداده ام. یا اینکه سربالایی رو به سختی بالا میرم و یکی از راننده ها بهم می گه سه چهار دقیقه پیش دو تا موتوری کیفمو زده ند و من بی خبرم. مضحکه ولی تونست باعث بشه که با تنگی نفس بیدار بشم. به هر حال اینجور کابوسهای فانتزی رو به کابوسهای دیگه ترجیح میدم. به هر حال امروز هیچ کجا نرفتم. مونده م خونه، گروگانگیری مارکز رو می خونم، به هیچ تلفنی جواب نمی دم و به یه صدای فوق العاده گوش می کنم. همیشه این آهنگو با تصویر می دیدم. زنی توی لباس مشکی که همراه خوندن یکجور سنگین و رنگین می رقصه. خانومانه. یه جوری که بهش میاد.

ولی آخ که گتسبی بزرگ رو میخوام. بدجوری. شایدم عصر بی خیال پروژه ها زدم بیرون.

***

*عنوان از همون آهنگه

+ تاريخ چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ نويسنده محیا نظرات ()

الان دیگه فقط تصاویری یادمه از ازدحام و خنده های شیطنت آمیز کسانی که خودشون رو تا نقطه آخر رسوندند و خسته و عرق ریخته با یک علامت بزرگ پیروزی توی چشمها برگشته اند و دستی به شونه هم می کشند که شد!! و همون یک جمله ای که هر بار می شنیدم: خوش آمدید!

برای من نشستن توی یک نقطه و زل زدن به آینه کاریها مونده؛ و طاقهایی که طرحشون شبیه دو دستیه که از دو طرف باز شده اند رو به آسمان و لبخندهای پیرزن های روستایی با چادرهای سورمه ای و سبزشون وقتی برایم جا باز می کردند که یک ذره باشم توی اون صف بلند، عین طرح لبخند خدا وقتی زن بلند گفت: راه بسته است و من گفتم: بالاخره خدا راهی باز می کنه.

رویا بود. حتی سرمایی که چشمها رو به درد می آورد و هیچ چیز جلودارش نبود جز سینه آدمهایی آرام گرفته هم رویا بود. خاک آلودگی، دود، خستگی و زنگ دل آزرده شهر توی یک نقطه فراموش می شد.

شاید اون مرد اسکاچ فروش سر چهارراه هم با یک لا کاپشن کرم رنگش توی سرمای استخون سوز شب -مثل سربازهای زمستانهای کوهستان با کاپشنهای خاکی رنگشون-، -مردی که هر بار توی قاب شیشه جلویی ماشین ها می ایستاد، تلخ اما با حلاوتی درونی می خندید و اسکاچها رو بالا می آورد-، غصه هایشو با یه سلام ولو از فاصله چند خیابون دفن می کنه که با این همه دردی که هر بار موقع خارج شدن از کادر به رویت میآره، اینطور زنده، سرپا و از نو می خنده.

پیوست: کم کم دارم دعا کردنو بلد میشم.

+ تاريخ سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ نويسنده محیا نظرات ()

این دوره را به دلنشین ترین نحو گذرانیدم. آنقدر که مطمئنم همه اش هم بخاطر خودم نبود. آن فراز و فرودها و شاید حتی ماتم ها رویه دلپذیری هم دارند که عین آزادی است و حتی به کمال می زند. شاهدش هم همین یاکریمی که با همین جمله قدم زنان آمد و حالا نشسته روی نرده ها و نگاه میکند به دو کاج رو به رو و حالا برگشته به سمت من برای سلام و می پرد. گرفتار آسمان شده ام و شاید خدا خواست و برای همیشه ماندگار شدم. بله انگار همین طور است. یادم نمی آید که تا پیش از این حسی همانقدر آشنا بوده باشد که حالا هست. شاید ناگزیر از همه حادثه ها هر چه را که می جویم می یابم.

گمانم برای فردا یک سفر بروم. همه چیز تا این لحظه می گوید دعوت شده ام. باید لیستی از وسایلی که برای همین سفر کوتاه لازم دارم با خودم ببرم. سفر فردا برایم شبیه یک فتح است در میانه میدان برای دلگرمی به پیروزی. یا یک نگاه آشنا در کارزاری که به ظاهر یکه و مفرد مانده ای. آدم را هوایی می کند و نفس را در سینه حبس.

***

*عنوان: از یدالله رویایی

+ تاريخ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

امروز صبح باید می رفتم کتابفروشی دروس یا شهر کتاب مطهری. چه وسوسه انگیز! نمی توانم مجبور باشم به خواندن این دو کتاب تا روز شنبه با جملاتی دم دستی و تکراری و پاراگرافهایی که با اجبار کنار هم قرار گرفته اند. کسی هم نمی تواند مجبورم کند به خواندن. آن هم منی را که این چنین عصیانگر شده ام. شده ام سیبل دو روزی که مال من نیستند.

محصور هم نیستم. اما ناگزیرم از اینکه این دو روز را به کثیف شدن ذهنم رضایت بدهم. چیزهایی دم دستی و خارج از حوصله از بر کنم. آشغالند. نه آنکه نفهممشان ولی شکل جغرافیای اول راهنمایی اند. باید بتوانم بخوانمشان. در عوض از ظهر تا بحال فقط یک مقاله خوانده ام. چیزی در حدود چهارصد صفحه روی دستم مانده است. اما اهلش نیستم. یعنی تا همین حالا که جرعه باقی مانده از آفتاب اریب شده روی رومیزی و صندلی و کتابها که نشده. در وضعیتی هم نیستم که کسی بتواند مجبورم کند. حتی حس بد بعد از امتحان هم نمی تواند این کار را کند. بس که لاقید شده ام. جراتی پیدا کرده ام برای خراب کردن که وصف ناشدنی است. رو به نگاهی از جنس آبهای خلیج فارس در یک ظهر بشدت آفتابی تابستان. من. تنها من.

+ تاريخ پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

نمیشه باهاش که هستی به چیزی جز رفاقت فکر کنی.

همه حوصله و طاقتمو جمع کرده بودم که دستها یادم نره وقتی افشان میشن. یادم هم نباشه نگاهم یادش نمیره. دیگه شده اسوه، مظهر، الگو، مثل اعلا. که هرچی نباشه داره یاد می گیره دار و ندارشو بذاره روی اینکه به حساش رنگ طلایی بزنه و شکلاتی. به! به خودم می بالم. اینجوریه که من حرف ندارم. فقط همینجوریه که هیچی نمیتونه منو با خودش پایین بکشه. اونم وقتی صبحهای من اینقدر قشنگند. وقتی پشتم به خورشید خجالت زده و نارنجی رنگه و سرم به نشونه های درخشان صبح گرم. آخ! تویی که میخوای منو بکشی پایین با خودت نمی فهمی. آدم من قشنگه. قشنگ به معنای حقیقی کلمه که هر بار یه اتفاق تازه رو توی من شروع میکنه. هر بار بدون هیچ استثنایی. شده م موجودی که هیچ چیز الانش شبیه قبلش نیست. نمی شناسیش دیگه. آره بابا! همونیه که دلش نمیاد دل بکنه. مثل همه دفعه های قبل. هزارباره برمیگرده که توی چشاش نگاه کنه فقط و حرف نزنه. ولی اون نیست دیگه. اون نیست. حالا اگرم دیدی جوکی گفت یا روایتی، معنایش این نیست که ذاتش به حرف زدنه. نه بخدا! نمی فهمی که. بخدا اگه بفهمی.

آی آی آی زیبایی. آی برق زدن چشمها و تا آخر دنیا تماشا و خنده گریه گریه گریه...

پیوست: لایه زیرین من پر حسرته و پر اشتیاقهایی که منو آدم میکنن.

+ تاريخ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ نويسنده محیا نظرات ()

این بزرگتر شدن را دوست می دارم. گیریم که از اشعه های خورشید بیزاری نشان می دهم یا از حرفهای یکسره و بدون وقفه وقتی تُن صداها به صدای مته روی تیرآهن می ماند و در کنارش این نگرانی پیوسته از گذر زمان و بی سرانجامی ها... محبوبی دارم که ورای آنچه موجود است و گاه حتی به تلخی می زند و توی دلم را خالی می کند (من هم یکی شبیه همه آنهای دیگر و شاید کم طاقت تر)، دستهای اوست که دستهایم را محکم می فشارد گاهی برای ثانیه هایی کوتاه و باز آزادم می گذارد تا در مواجهه با هرآنچه در مسیرم راه باز می کند با دلی افراشته گام بردارم. 

پیوست: هی! دستهایت را از کجا آورده ای؟

+ تاريخ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

همه چیز امروز خوب بود. همه چیزش. نه سرماخوردگی ام (شد بار چندم؟ یادم نیست دیگر) نه رانندگی های افتضاح نه حتی این چای نیم گرم هم نمی تواند خللی در خوبی اش بیاورد. لبخندم،اخمهایم را، و کاغذهای پراکنده و درهم ریخته، و خشمهای در درون آکنده ام را از هم پاشید و چه بگویم نیست کرد...

صبحهایی هست در زندگی که خودِ زندگی است. خودِ حیات وقتی دستش را روی جیب کتش می گذارد چون نمی داند غیر از این باید دستهایش را چه کند. گویی آن لحظه مهمترین مشغله، آن است که دستهایش را کجا بگذارد. دستها بزرگ می شوند و بلند و همه فضا را می گیرند. آنگاه حیات خودش را جمع و جور می کند. من یاد می گیرم چطور آرام نفس بکشم و به نوشته ها نگاه کنم. نگاه که نه. تماشایشان کنم. آهنگ صدای حیات بلند می شود که: «جریان دارم همچنان که تو در من». سریر آرامشم را که بازمی یابم به نشان مهر، احترام، و سکون به تحیت می ایستد و دستهایش که حالا اندازه حقیقی خودشان را پیدا کرده اند بلند می شوند‌ که: سلام!

پیوست:
سحرگاهی دعا کردم که جانم خاک پای او
شنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من
«مولانا»

+ تاريخ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

امشب احساس می کنم با خیلی چیزها بیگانه ام. تنها خودم رو یافته ام. مثل سالهای قبل. شبیه روزهای مدرسه و بوی نیمکتها و راهروهای نمدار اول صبح وقتی صدای قرآن می پیچه و بعد برگه های امتحان نهایی و من و یک عالمه سوال و دستهایی که لحظه های اول می لرزند. بقیه کجایند؟ انگار گمم کرده اند و من وقتی دیگران گمم می کنند انگار صاحب خودم می شم.

می گذره دخترک!

+ تاريخ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

آنقدر رشد کرده ام که از تو مراقبت کنم. در برابر نور، دل آزردگی و خمودگی. 

خورشید بی وقت است. به هر حال روشنایی بهتر است از تاریکی. اما اگر ناراحتت می کند می توانم پرده را بکشم. همین حالا.

تو لب تر کن! هرچه که بخواهی. همه من مال تو. می بینی که بریده ام و تو را برگزیده ام. تنها تو را و نه حتی عشق را. فقط آرام بگیر!

+ تاريخ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

رفقا! سعی کنید وقتی به من زنگ می زنید کمی بخندید. اینجوری من یادم میره که دارم تمرین خندیدن می کنم. اینجوری میشه یه کار گروهی. شوخی شوخی میشه خنده واقعی شایدم از ته دل. والا وقتی فقط من سعی می کنم صحبت رو گرم کنم و شما صم بکم می مونید و تهش از مریضی هایتون می گید و افسردگیهایتونو به رخم می کشید یعنی خفه بشم و برگردم توی کنج خودم.

پیوست:‌ این هم باعث نمیشه فکر کنم خوشبخت نیستم.

+ تاريخ سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()

در این شرایط که با هیچ کس هیچ چیز نمی گویم همذات پنداری عجیبی با مارگریت دوراس پیدا کرده ام. شاید بخاطر خواندن دست نوشته هایش باشد. حتی بیشتر از قصه هایش جذبم می کنند. زن باید همینطور جسور و همینقدر معتقد باشد (می توانم/ باید بتوانم). شاید هم احتیاج به کسی داشتم که بتواند اینطور حرف بزند که گوشه دلم را بگیرد و آرامش کند. در کنارش فکر اینکه یک روز یک خاکی جایی مال من باشد و آدمها یادشان باشد که من آنجا هستم در حالی که سالهای عمرم یک جا برای همیشه متوقف شده اند، هم مشغولم می کند. بخاطر داستان آن خلبان انگلیسی اش و یا روایت برادرش که بی خاک و آشیانه مرد. البته به مرگ هم فکر نمی کنم. حالم خوب است. گاهی توی تخت مچاله می شوم با کمی گریه (شاید)، گاهی هم اس ام اس به وقت مناسب می رسد (خدا همیشه راهی باز می گذارد برای ادامه حیات)،‌ بعد بلند می شوم و باقی نوشته هایم را مرتب می کنم برای ارائه فردایم. وسطهایش کیک نسکافه ای هست و چای و شیر و آب انار هم برای آخر شب و باز هم تمام کردن نوشته ها برای فردا.

عمر به همین راحتی سپری می شود و من این بار به حقیقت دست شسته از جهان اطراف،‌ راضی ام انگار.

پیوست:‌ همه آدمها باید یکی شبیه تو را داشته باشند. حتی به اندازه بهانه ای برای نوشتن.

+ تاريخ دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ نويسنده محیا نظرات ()